تبليغاتX
آوین - خاطره ی روز گرم

آوین

وبلاگی عاشقونه - فرهنگی - ادبی

خاطره ی روز گرم

باز یه روز گرم اومد، روزی که همیشه تلخ بوده آخه گرما چرا هر اتفاقی برای من می افته باید تو دخالت داشته باشی آه خدا ، نمی دونم چرا امروز باید اینطور بشم روز بیست و چهارم ، روزیکه برام باید یه خاطره خوب باشه در حالیکه نیست . باز دلم گرفته اما این بار بارونم نیست ، دیگه نم بارون نیست که بغض دلمو خالی کنه ، بارون نیست که بیاد جای اشکامو بگیره ،آه خدا من به کی بگم درد دلم و به کی بگم دیگه طاقت ندارم ، به کی ، آخه به کی بگم ،همه برای خودشون درد دارن ،غصه دارن ، کی به درد من گوش می ده ، عیبی نداره باز اگه هیچ کس نباشه اگه بارون هم نتونه بیاد ، باز تو هستی که به حرفام گوش کنی اما من شرمنده م، آره شرمنده ،به حرفام گوش می دی اما من به حرفای تو نه ، هر وقت خوشم کی یادت افتادم ، هر وقت خندیدم ، کی با تو بودم اما هر وقت دلم گرفت ، هر وقت بارونم نبود ، تو بودی گوش دادی ، هیچوقت نشنیدم صداتو که بگی بسه ، نشنیدم حرفی بزنی ، همیشه آغوش گرمت باز بوده ، دستات نوازش کن سرم بوده ، آره من یه خدا دارم ، یه خدای بزرگ به قول سهراب خدا نزدیک است لای این شب بوها آره خیلی نزدیک بیشتر از اون که بشه فکرشو کرد ، اما اینقدر ما بدیم نمی خواهم بقیه رو بگم ، خودم رو می گم ، آره خودم اما اینقدر من بدم که وقتی خوشحالم یادت نیستم ، اما تا کمی دلم می گیره شروع می کنم شکایت کردن که چرا من ، چرا باید سر من بیاد ، آخ خدا، خدا جونم ، می دونم نوشتن اینو تموم کنم باز از یادم میری میدونم اگه باز بخندم فراموشت می کنم ، ولی اگر باز یه خورده دلم بگیره یادت می افتم ، قربونت برم که این همه بزرگی ، همش حرف می زنم اما اینو یادمه که همیشه برام هستی ، وقتی هیچکس برام نباشه ، همیشه هستی


 پسر بارون
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:47  توسط شايان  |