تبليغاتX
آوین

آوین

وبلاگی عاشقونه - فرهنگی - ادبی

توروياي مني


 توروياي مني در خواب و وبيداري
 تو دنياي مني در خواب وبيداري
 تو روياي شبان خفته در خوابي
 تو گل هاي نهفته اندرين آبي
 تو روياي دلان خسته در آهي
 تو گلبرگ گلان نرگس وشادي
 تو روياي سران رفته بر بادي
 تو سرسبزي دنيايي وعقبايي
 تو روياي جهان رفته بر آبي
 تو حرفاي نگفته اندرين ماهي
 تو روياي مني در خواب وبيداري
 تو دنياي مني در خواب وبيداري
محمد زماني
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:44  توسط شايان  | 

مديون توام،تو رويا



مديون توام تو رويا ، تو كه دستانت بوي شقايق هاي وحشي را مي دهد.
مديون توام تو رويا ، تو كه دستانت به لطافت گل هاي ابريشم ومريم است.
مديون توام تو رويا ، تو كه دستانت نوازش گر ريحان هاي بنفش باغچه ي كوچك دل من است.
مديون توام تو رويا ، تو كه چشمانت فانوس شب هاي بي چراغ من است.
مديون توام تو رويا ، تو كه چشمانت نشان دهنده ي حقيقت هاي ناپيدا و نامفهموم است.
مديون توام تو رويا ، توكه سوسوي ستارگان از سوسوي چشمان تو گرفته شده است .
مديون توام تو رويا ، تو كه اشك هايت سرچشمه ي زلالي و زندگاني است.
مديون توام تو رويا ، تو كه جويبار اشك هايت به مانند جويبار آب حيات زندگاني من است.
مديون توام تو رويا ، تو كه حرف هايت مقصد زندگاني بي مقصد من است .
مديون توام تو رويا ، تو كه حر ف هايت مرهم دردهاي بي درمان من است.
مديون توام تو رويا ، تو كه حرف هايت دنياي بي پايان من است.
مديون توام تو رويا ، تو كه نجابت نگاهت مايه ي نجابت وسنگيني گل ها است.
مديون توام تو رويا ، تو كه صداقتت مايه ي صداقت آدم ها است.
مديون توام تو رويا ، تو كه با نجابت وصداقت وبا دستاني كه بوي شقايق هاي وحشي را مي داد و با چشماني كه فانوس شب هاي تيره ي من بود زندگاني را به من هديه دادي.
مديون توام تو رويا، تو كه با اشك هايت كه سرچشمه ي زلالي است وبا دستانت كه به لطافت گل هاي ابريشم ومريم است به من آموختي كه چگونه عاشق باشم وعشق بورزم
.

از صميم قلب دوستت دارم.



محمد زماني
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 20:9  توسط شايان  | 

سرعت



كلمه اي زيبا اما گاهي هولناك.آنگاه كه خيري در پيش است زيبا و خوشايند و وقتي غمي نزديك،زشت و پليد.آنگاه كه در انتظاري با وقتي كه در فراري،در تضاد بز سر سرعت دلخواه اين دل بي قرار.
و حال بگو كه دوستش داري يا نه؟زيادش را مي خواهي يا كم؟وتو اي عاشق،وقتي با معشوقت هستي ،چگونه دوست داري سرعت داشته باشد دنيا، زندگي و لحظاتت؟
آري. تو كمترين سرعت را مي خواهي اما زمان مثل هميشه با تو لجبازي مي كند، مي گذرد به سرعت برق و باد.دوست داري حتي سرعت خواندن پرندگان را كم كني تا صداي دلنشين معشوق با صداي دلنشين پرندگان گوشت را نوازش دهد.
ولي اين تمام زندگي نيست كه تو دوست داشته باشي هميشه اينگونه كُند بگذرد.
آيا وقتي در تاريكي غم فراق هستي هم همين طولاني بودن لحظات را مي خواهي؟زماني كه در غم از دست دادن گلي هستي ،كاهندگي سرعت را از دنيا مي خواهي؟
دوست داري آنچنان بگذرد كه انگار اتفاقي نيفتاده، انگار غم ، تنهايي و فراقي نبوده و نيست.
اي كاش اينچنين بود.هرچه مي خواستي از دنيا اتفاق مي افتاد و دنيا هم سعي مي كرد ما را ياري كند.
پس اي دنيا،اگر آنچنان نيستي كه دوست دارم.پس خوبيها را برايم تكرار كن و غمها را از من دور بگردان.
تا روزي من نيز مانند ديگران تو را به سوي آنكه ديدنش تمام شدني حتي با سرعت تو نيست ،ترك كنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 17:39  توسط شايان  | 

نيلوفر عاشق من


نيلوفر عاشق من
دور دلم پيچيده بود
اون نمي ذاشت فرار كنم
حصار قلبم شده بود
ميله هاي سبز قشنگ
دست و پاهامو بسته بود
تو جاده هاي زندگي
فقط برام يه جاده بود
جاده اي كه آخر اون
عاشقي و عشق تو بود
آهاي نيلوفر دلم
منو رها كن و بذار
كسي رو دوست داشته باشم
كه منو دوست داشته باشه
عشق منو داشته باشه
دلش براي من باشه
جونش براي من باشه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:22  توسط شايان  | 

خاطره هاشو جا گذاشت




از من نخواه تنها باشم
غریب این صحرا باشم
غربت رفتن تو یار
تنهای تنهام کرده بود
از من نخواه بی یار باشم
بیکس وبی دلدارباشم
آلاله های این دلم دیگه جوونه نزنه
برای هیچکس این دلم نوای عاشق نزنه
تنهای تنها باشه و دل به کس دیگه نده
آخه کسی آدمی رو تنهای تنها ندیده
آخه ندیده عاشقی که معشوقش، مرده باشه
مونده باشه تو آدما، غم اونو دیده باشه
آخه غمش کُشتنیه
تنهاییاش مُردنیه
خدایا این دلم بُکش
تا دیگه عاشق نباشه
دیوونه و دلداده ی یه یار مُرده نباشه
اون یاری که یه روزی رفت
خاطره هاشو جا گذاشت
خاطراتی که این دلو
 دیوونه ی اون یار گذاشت
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:7  توسط شايان  | 

وخداحافظ اي زندگي



وخداحافظ اي زندگي، اي هر روزت نكبت بار تر از ديروزت ،
خداحافظ اي گنجشك هاي حياط كوچك خانه ،
خداحافظ ا ي حوض كوچك اما بزرگ ،
خداحافظ درختان قامت كشيده ،
خداحافظ گل هاي خميده ،
خداحافظ  اي روزگار بي معرفت ،
خداحافظ محبت هاي دروغين ،
خداحافظ دوستي هاي دغل بازانه ،
خداحافظ بي گناه گناهكار ،
خداحافظ شب هاي تيره وتار ،
خداحافظ روزهاي بي پايان وخسته كننده ،
خداحافظ چشم هاي پر از اشك ،
خداحافظ قلب هاي پر از درد ،‌
خداحافظ سبزه هاي كناره چشمه ،
خداحافظ ماهي هاي قرمز تونگ بلورين ،
خداحافظ سخن هاي بيهوده ،‌خداحافظ قلم هاي بي جوهر ،
خداحافظ ذهن هاي خالي ،
خداحافظ كارهاي ناتمام ، خداحافظ شعرهاي نخوانده ،
خداحافظ غزل هاي نسروده ف خداحافظ قناري عاشق ،
خداحافظ قفس ،
خداحافظ رنج ،
خداحافظ محنت ،
خداحافظ سختي و....................
خداحافظ  اي زندگي     

محمد زماني
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:52  توسط شايان  | 

خاطره ی روز گرم

باز یه روز گرم اومد، روزی که همیشه تلخ بوده آخه گرما چرا هر اتفاقی برای من می افته باید تو دخالت داشته باشی آه خدا ، نمی دونم چرا امروز باید اینطور بشم روز بیست و چهارم ، روزیکه برام باید یه خاطره خوب باشه در حالیکه نیست . باز دلم گرفته اما این بار بارونم نیست ، دیگه نم بارون نیست که بغض دلمو خالی کنه ، بارون نیست که بیاد جای اشکامو بگیره ،آه خدا من به کی بگم درد دلم و به کی بگم دیگه طاقت ندارم ، به کی ، آخه به کی بگم ،همه برای خودشون درد دارن ،غصه دارن ، کی به درد من گوش می ده ، عیبی نداره باز اگه هیچ کس نباشه اگه بارون هم نتونه بیاد ، باز تو هستی که به حرفام گوش کنی اما من شرمنده م، آره شرمنده ،به حرفام گوش می دی اما من به حرفای تو نه ، هر وقت خوشم کی یادت افتادم ، هر وقت خندیدم ، کی با تو بودم اما هر وقت دلم گرفت ، هر وقت بارونم نبود ، تو بودی گوش دادی ، هیچوقت نشنیدم صداتو که بگی بسه ، نشنیدم حرفی بزنی ، همیشه آغوش گرمت باز بوده ، دستات نوازش کن سرم بوده ، آره من یه خدا دارم ، یه خدای بزرگ به قول سهراب خدا نزدیک است لای این شب بوها آره خیلی نزدیک بیشتر از اون که بشه فکرشو کرد ، اما اینقدر ما بدیم نمی خواهم بقیه رو بگم ، خودم رو می گم ، آره خودم اما اینقدر من بدم که وقتی خوشحالم یادت نیستم ، اما تا کمی دلم می گیره شروع می کنم شکایت کردن که چرا من ، چرا باید سر من بیاد ، آخ خدا، خدا جونم ، می دونم نوشتن اینو تموم کنم باز از یادم میری میدونم اگه باز بخندم فراموشت می کنم ، ولی اگر باز یه خورده دلم بگیره یادت می افتم ، قربونت برم که این همه بزرگی ، همش حرف می زنم اما اینو یادمه که همیشه برام هستی ، وقتی هیچکس برام نباشه ، همیشه هستی


 پسر بارون
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:47  توسط شايان  | 

... ای کاش

ای کاش دستایمان باز باور می کردند که هنوز هم دستی هست که نوازششان کند ای کاش نوازش ها همه از مهر بود و صفا نه دروغ و جفا ، كاش دوستت دارم رو هرزِ هر حرفی نمی کردیم ای کاش زبانمان خاموش می شد از گفتن این حرفها ، کاش می شد با قلب ها دوباره حرف زد ، ای کاش چشمها دوباره به حرف می آمدند و می گفتند که مائیم صندوقچه اسرار پشت اون برق نگاه پشت او چشمها هزار تا حرفه ، هزار تا درده اما دیگه کی پیدا می شه که اونو بخونه ، بفهمه کی پیدا می شه که با قلبش حس کنه با چشماش حرف بزنه آره دیگه گذشت اون موقع ها که چشمها داد می زدند ،فریادی بی صدا که دوستت دارم با تمام وجود ، اما حالا زبون آدما شده محرم اسرار هر چی می خواد می گه بدون اینکه بدونن که حسی هست دردی هست قلبی هست ، قلبی که دیگه شکسته جز صدای سوز نالش صدایی از اون بیرون نمی یاد ، ای کاش دستامون باز باور می کردن که نوازش قلبت کاش می تونستند ، بفهمه که دوست داشتن چیه ،آه ... ، اما دیگه کم پیدا می شه ، دستی که قلب رو حس کنه . کم چشمی پیدا می شه که بتونه بخونه ، همه چشمها شده حرف ، حرفهای تلخ که دیگه کسی اونارو نمی خونه ، دیگه آدما عادت کردن بازبون حرف برنن دیگه گوش آدمها پر شده از حرفها ، پر شده از غمها ، دیگه یه گوش پیدا نمی شه هم درد آدم باشه اما ...
همیشه یکی هست که گوش بده ، بفهمه اگه بگردی پیداش می کنی اما ... ، اما اول باید خودت رو... پیدا کنی اگه پیدا کردی مطمئن باش که اون خودش می یـاد جلو می گــه سلام


 پسربارون
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:34  توسط شايان  | 

مناظره


به کناری نشسته بودم
که کسی مرا صدا زد
یه نهیبی به دلم زد
یه نگاهی به نگام کرد
و بگفتا که کجایی
در پی کدوم صدایی
در پی کدوم نگاهی
که چنین فسرده گشتی
خسته آهسته و تنها
در کناری اینچنینی
به نوایی به او گفتم
که ندونم در کجایم
در پس کدوم نگاهم
در پس همون نگاهی
که چنان زدم صدایی
که دلم شکست و لرزید
وَ شد عاشق صدایش
برسان مرا به پایش
چو رسانم به وصالش
بشود شب وداعم
بروم ز وادی عشق
و بگویم که تمام است
زندگی عاشقانم ...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:26  توسط شايان  | 

..... برای تو که .... می نویسم دوستت دارم


برای تو که بهترینی می نویسم و می گویم دوستت دارم ،
برای تو که سرچشمه ی زلالی وپاکی هستی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که ثمره ی گل های بهاری هستی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که معنی واقعی عشق هستی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که دستانت گرما بخش وجودم هستند می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که ضربان نبضت ضربان قلب من است می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که حرف هایت مرهم دردهای من است می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که نگاهت آرام بخش قلب تنهای من است می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که خنده ات اوج غرور من است می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که اشک هایت پایان زندگانی من است می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که تنها دلیل زندگانی من هستی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که مهربانی را از تو آموختم می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که ایستادگی را از تو آموختم می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که دستانم را بدون منت در دستانت گرفتی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که زندگی ات را به پای من حقیر گذاشتی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که جوانی ات را خرج نامهربانی من کردی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که برای نبود من خون گریه کردی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که همیشه چشم انتظار من بودی می نویسم دوستت دارم ،
برای تو که ..... برای تو که .... می نویسم دوستت دارم.......................

محمد زماني
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:36  توسط شايان  | 

عشق یعنی... عشق یعنی ...


عشق یعنی با تو بودن در سراب

عشق یعنی گریه های بی مثال

عشق یعنی با تو بودن در ازل

عشق یعنی چره ی زیبای تو

عشق یعنی وصف چشمان قشنگ
 
عشق یعنی با تو خنده با تو گریه

عشق یعنی در نبود یک نفر

همدمم باشی به قرآن تا ازل

عشق یعنی در نبود خواهرم

گل بپاشانم به روی مادرم

عشق یعنی ناله های نیمه شب

عشق یعنی نعره ها در عمق شب

عشق یعنی دادن دل به دگر
 
عشق یعنی دادن عهدی به هم

عشق یعنی قصه ی دلدادگی

عشق یعنی غصه ی دوری ز هم
 
عشق یعنی در امان بودن ز غم

عشق یعنی انتخاب یک نفر

عشق یعنی زندگی در یک مکان

عشق یعنی زندگی در یک زمان

عشق یعنی بردن نامت به لب

عشق یعنی زنده ام با نام تو تا به ابد

عشق یعنی نام زیبای تو دلبر بر لبم
 
عشق یعنی... عشق یعنی ...

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با تو بودن در عذاب 

                                                                محمد زمانی
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 9:55  توسط شايان  | 

... کاغذ سفید یا سیاه

و این ما هستیم که قدم در سراچه ی خیال شما گذاشته ایم .آمده ایم تا درد و دلهایتان را بر روی کاغذ سفید یا سیاه حک کنیم.آمده ایم تا بشنویم ، آمده ایم تا کمک کنیم ،آمده ایم تا معنی واقعی عشق را یاد بگیریم. آمده ایم تا برای چند لحظه هم که شده ذهن شما را از دنیای مشوش و پر از دغدغه ی امروز دور کنیم آری این ما هستیم که دست یاری را به سوی شما دراز کرده ایم، این ما هستیم که از شما یاری و مدد میخواهیم تا واقعیت ها را به دنیای پیرامون خود بگویییم ، آری آمده ایم تا دوباره عشق را معنا کنیم، ما آمده ایم تا خدا را لای سبزه ها و در زیر آسمان آبی جستجو کنیم،ما آمده ایم خدا را همین اطراف پیدا کنیم ،ما آمده ایم تا به قول سهراب خدا را زیر شبنم ها پیدا کنیم.
ما آمده ایم تا با همه ی دلشکستگی ها و خستگی ها به خدای خودمان بگوییم ، گه هنوزهم تو را دوست داریم.
ما آمده ایم تا با همه ی نا ملایمات زندگی به خدای خودمان بگوییم ، که هنوز هم به تو امیدداریم.


                                                   پس می گوییم :
                                                 خدایا به امید تو ....


 
                                                                                                محمد زماني
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:29  توسط شايان  | 

خوش آمدی به آوین


به نام خدای آوین به نام یار دیرین


سلام عرض می کنم خدمت دوستان

من شایان هستم يكي از نويسنده هاي اين وبلاگ، اینک اولین مطلبم را می نویسم اما کمی دیرچون دوست داشتم دیگر نویسندگان درباره ی آوین بنویسند تا دوستان درباره ی ما و وبلاگمان بدانند.آوین وبلاگی عاشقانه با گفته هایی از گذشتگان، جوانان،ما و شماست بطور کل این وبلاگ مال شماست پس بیایید و ما را یاری کنید.

در اینجا به وسیله ی این مطلب کوتاه به عزیزانی که از این به بعد از وبلاگ خودشان دیدن می کنند و با نظرات سازنده و یا ارسال مطالب خود ما را در راه رسیدن به اهدافمان یاری می کنند خیر مقدم عرض

می کنم و می گویم که دوست داریم گفته های دل دوستان را بشنویم پس حرفهایتان را بگویید تا گوش دلمان را به آن بسپاریم.

از همه ی دوستان خواهان یاری و همکاری هستیم

با آرزوی موفقیت برای همه ی شما دوستان و گرامیان
    
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط شايان  | 

سلام به آوین

هوالمعين

به نام اوني شروع مي كنيم كه همش عشقه و دوست داشتن...
هر چه قدر از روزهاي ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد دور بشيم فقط يه نام مي مونه و يه خاطره شايد هم افسانه كه كمتر كسي شايد بتونه باورشون كنه . خوب بلاخره همه ي ما انسانها سرشتمون از عشق درست شده و بايد يه جوري به اون خواسته اصلي برسيم . واقعا بايد چي كار كرد؟
با يد به چي دلمون خوش باشه به اين دوست داشتن هاي سطحي و اين عشق هاي بدون عاشقی؟
ولي من ميگم كه ميشه از اين عشق هاي سطحي به عشق واقعي رسيد؟! چه طوري؟
خوب بازم من ميگم اول بايد خالق عشق رو دوست داشته باشيم و عاشق اون باشيم بعد اگه ديديم واقعا كسي لياقت اون عشق بزرگ رو داره عاشقش بشيم ...
راستي شما ميدونين چرا همه چيز در دسترس شده؟ چرا همه هر چي مي خوان از هر چي راحت توي دستشونه؟
من ميگم كسي ديگه توي فكر عشق واقعي كه هيچ، دنبال عشق خالي هم نيست...
من كه قديم ها نبودم ولي ميگن نازي بوده و نيازي... عشقي بوده و عاشقي...
شما نظرتون راجع به اين عشق نما هاي عاشق چيه ؟ چرا همه چي اينقده الكي شده؟
نظر بدين تا بتونيم با هم يه بحث با نتيجه راه بندازيم.
(راستي راجع به اسم وبلاگمون هم نظر بدين)

هستی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:44  توسط هستی  |