تبليغاتX
آوین

آوین

وبلاگی عاشقونه - فرهنگی - ادبی

آخرين پست


 


سلام دوستان.
اين آخرين پست من در اين وبلاگ است و بدين وسيله از همه شما دعوت مي كنم كه مطالب اين وب را از آدرس جديد آن پيگيري كنيد.

لينك آدرس جديد:www.aviiin.com
با تشكر
شايان

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:0  توسط شايان  | 

آْلبوم عكس سهراب سپهري



بقيه عكس ها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:9  توسط شايان  | 

زندگينامه و بهمراه سالشمار ايام زندگي سهراب سپهري



به مناسبت سالروز تولد وي

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 18:58  توسط شايان  | 

دانلود عكس عاشقونه براي تلفن همراه

مجموعه اي شامل 30عدد عكس



لينك دانلود در ادامه مطلب

منبع:www.zedge.net

در اين اينجا هم مي توانيد لينكهاي جالبي رو ببينيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:38  توسط شايان  | 

مجموعه ای از تصاویرAvatar برای یاهو مسنجر

مجموعه ای شامل ۲۵ تصویر Avatar



لينك دانلود در ادامه مطلب

 پسورد: www.asheghoone.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:14  توسط شايان  | 

مجموعه براش عاشقونه براي فتوشاپ+love brush

مجموعه اي زيبا از براش هاي عاشقونه ي فتوشاپ، براي طراحي هاي زيباي شما








لينك دانلود در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:51  توسط شايان  | 

وكتور عاشقونه+love vector

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:27  توسط شايان  | 

سخنان كوتاه از بزرگان جهان



«بخش حرف پ و ت»

پاكدامني و استقامت از تمام پيمان و سوگندها محكم تر است (مادام نكر)

***
پرده ي شك را با سوالاتت از بين ببر (تازي)

***
پشتكار منظم و دايمي، مثل گردش روزانه ي زمين، دستور اخلاقي نوع بشر است (ورد زورت)

***
پشت هر بسته رازي سر به مهر وجود دارد (جبران خليل جبران)

***
پند حكيم ، همچو قطره ي آب سرد است كه بر جاي سوخته بيفتد (محمد حجازي)

***
پول تاجر از حماقت خريدار زياد مي شود (شكسپير)

***
پيدا كردن يك دوست، از مشكل ترين كارهاست،اگر پيدا كرديد، قدر آن را بدانيد (لرد آوي بوري)

***
پيش از لب به سخن گشودن، حرفهايت را بسنج،چنان كه پيش از كاشتن ، شخم ميزني (ژان ژاك روسو)

***
پيوند عشق حقيقي، حتي به مرگ هم گسيخته نمي شود، چه رسد به دوري (ولتر)

***
تابوت ، برادر گاهواره است (آلماني)

***

«تلخيص از كتاب با طلا بايد نوشت.موسسه انتشاراتي امام عصر(عج)»

سخنان ديگر در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:54  توسط شايان  | 

زندگينامه و سالشمار زندگي فريدون مشيري

براي ديدن مطلب اينجا را كليك كنيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:8  توسط شايان  | 

آلبوم عكس فريدون مشيري

براي ديدن مطلب اينجا را كليك كنيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط شايان  | 

زندگینامه سید محـمـد حسین بهـجـت تـبـریـزی معروف به استاد شهریار

براي ديدن مطلب اينجا را كليك كنيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:55  توسط شايان  | 

آلبوم عكس سيد محمد حسين بهجت تبريزي معروف به استاد شهريار

براي ديدن مطلب اينجا را كليك كنيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط شايان  | 

اس ام اس عاشقونه4

براي ديدن مطلب اينجا را كليك كنيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:49  توسط شايان  | 

جملات زيبا از اُشو+كتاب آفتاب در سايه



عشق خود با مراقبه بياميز و مراقبه خود با عشق بياميز.اين همان است كه ما آموزم.اين همان است كه آرا حيات پويا مي نامم.حيات مذهبي حيات پويا است.

***
هر انسان يه آزادي است،آزادي ناشناخته.پيش بيني نا ممكن است، انتظار چنين چيزي ناممكن است.انسان بايد در آگاهي و در زندگي كند.

***
تمام لحظه ها زيبا هستند.اين تويي كه بايد پذيرنده باشي و آماده تسليم.تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند ،اين تويي كه بايد توانايي ديدن داشته باشي ،تمام لحظه ها با نيايش همراهند ،اگر همه را سپاسي ژرف بپذيري ،هيچ مشكلي پيش نخواهد آمد.

***
برده نباش تا جايي پيرو جامعه باش كه احساس مي كني لازم است.اما همواره حاكم بر سرنوشت خود باش.

***
سرتاسر بازي وجود چنان زيبا است كه خنده مي تواند تنها پاسخ به آن باشد.تنها خنده مي تواند نيايش و سپاس باشد.
***
عشق آينه است.رابطه حقيقي آينه اي است كه در آن دو عاشق هر يك چهره معشوق مي بينند و به خدا مي رشند.عشق راهي به سوي خداوند است.

***
زندگي ابداً اسرار آميز نيست، بر هر برگ درخت‌ ،بر هر ريگ ساحل ،زندگي را مي خوانيم ،اين زندگي است كه در هر پرتو آفتاب مي رقصد ،هر انچه مي بيني ،خود زندگي است با تمام زيبايي.

***
مكاشفه گل است و همدردي رايحه آن.

***
اقيانوس نه تنها در پس امواج پنهان است ،بلكه در امواج تجلي مي يابد.

***
عشق ،ترس را محو مي كند همچنان كه نور ظلمت را.

***
عشق پاي بند منطق نيست.عشق غير عقلايي است.عشق خود زندگي است.عشق آبستن تمامي اضداد است.عشق چنان توانا است كه مي تواند ضد خود يعني نفرت را بپرورد.

***
اساسي ترين قانون زندگي آن است كه در ترس به ديگران توان بيشتري مي دهي تا بيشتر در تو ترس ايجاد كنند.همان انديشه ترس در تو خالق انديشه ي مخالف در ديگري است.

***
آن گاه كه عشق مي ورزي ،خدا در هر سو حاضر است ؛و آن زمان كه نفرت وجودت را تسليم خود ساخته ،ابليس در هر سو حاكم است.جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مي كند

***
عشق نمي تواند مالك باشد.عشق به ديگري آزادي مي دهد.عشق هديه اي بلاشرط است و چانه زني را نمي پذيرد.
***
هر لحظه به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است. و كسي چه مي داند ... شايد آخزين لحظه باشد.
***
عشق نخستين گام به سوي ملكوت است و تسليم آخرين آن آري ،تمام سفر دو گام بيش نيست.

***
مفسر واقعيت نباش ،ناظر آن باش.به واقعيت فكر نكن ،آن را ببين.

***
مرگ تنها براي كساني زيباست كه ،زيبا زندگي كرده اند ،از زندگي نهراسيده اند ،شهامت زندگي كردن را داشته اند.كساني كه عشق ورزيده اند ،دست افشانده اند و زندگي را جشن گرفته اند.

***
هر لحظه با گذشته وداع كن.هر لحظه خود را از گذشته پاك كن.در دنياي شناحته بمير تا به دنيايي ناشناخته را يابي.با مُردن و لحظه به لحظه تولد يافت خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم.
***
بيشتر عشق بورز تا بيشتر شوي ،كم تر عشق بورزي كمتر خواهي بود.توان عشق ورزيدن تو ترازوي سنجش توست.و ميزان عشق تو ترازوي وجود تو.

***

منبع: كتاب آفتاب در سايه
مترجم: عبدالعلي براتي


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:58  توسط شايان  | 

دانلود آثاري از جلال ال احمد+ebook+كتاب الكترونيك


کتاب نفرین زمین از جلال آل احمد

دانلود


کتاب اورازان از جلال آل احمد

دانلود

منبع عاشقونه دات كام


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:39  توسط شايان  | 

زندگينامه جلال ال احمد به مناسبت سالروز درگذشت وي


 روز ۱۸ شهریور سالگرد درگذشت مردی از اهالی قلم است كه به قلم عشق می ورزید و با قلم انس و الفتی بسیار داشت كه پربیراه نیست اگر بگوییم او تاوان عشق به قلم را نیز به جان خرید.
 داشت كه پربیراه نیست اگر بگوییم او تاوان عشق به قلم را نیز به جان خرید. جلال آل احمد در تاریخ ۱۸ شهریور ۴۸ دار فانی را وداع گفت و این مسوده نه اینكه به سوگ او بنشیند بلكه بر آن است تا خاطره ای هر چند كوچك از او در یادها بنشاند.
تردیدی نیست كه پاسداشت اهالی قلم- خاصه آنانكه درد مردم دارند- پاسداشت و گرامیداشت خود قلم است و این سنت را نیز برای حرمت قلم باید ادامه داد.

سیر زندگی و افكار جلال
جلال آل احمد در یازدهم آذر سال ۱۳۰۲ در محله قدیمی سیدنصرالدین تهران چشم به جهان گشود. وی در خانواده ای روحانی پرورش یافت و به گفته خودش «در نوعی رفاه اشرافی روحانیت» بزرگ شده است. وی اصالتاً از اهالی اورازان طالقان است ولی در تهران رشد و پرورش یافت.زندگی جلال جمع اضداد است، در برهه ای توده ای می شود، در برهه ای ملی گرا در برهه ای دست از همه اینها می شوید و در حقیقت خود را پیدا می كند. برهه های زندگی جلال به گونه ای است كه در شرح ماوقع آن می توان چند نفر و چند چهره را در یك كالبد دید. تهران برای جلال، خاصه در آن روزهای پرالتهاب تاریخ ایران، محلی مناسب برای رشد و نمو بود، به گونه ای كه جلال می توانست هم سیاسی باشد، هم نویسنده، هم مسئول حزب و... همه اینها سبب شد تا جلال با توجه به آمیختگی تفكرات متفاوت از ویژگی ای برخوردار شود كه در آن زمان كمتر نویسنده ای را می توان چون او یافت. جلال در سال ۱۳۲۲، در حالی كه روزها را در بازار به كارهایی مثل سیم كشی و چرم فروشی و ساعت سازی می گذراند، دیپلم خود را گرفت. وی در «شرح احوالات» خود می نویسد:« در خانواده ای روحانی (مسلمان- شیعه) بر آمده ام. پدر و برادر بزرگ و یكی از شوهر خواهرهام در مسند روحانیت مردند. حالا برادرزاده ای و یك شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. كه الباقی خانواده هم مذهبی اند. با تك و توك استثنایی... دبستان را كه تمام كردم (پدرم) دیگر نگذاشت درس بخوانم كه:«برو بازار كار كن»... من بازار رفتم. اما دارالفنون هم كلاسهای شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها كار، ساعت سازی، بعد سیم كشی برق ... و شبها درس... دبیرستان را تمام كردم.... همین جوریها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر جرگه وجودم- درسال ۱۳۲۲- یعنی كه زمان جنگ... به این ترتیب جوانی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیك به یك متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل كه برای ما كشتار را نداشت و خرابی و بمباران را، اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزاردهنده قوای اشغال كننده را...» در واقع همین بلبشوی جنگ به نوعی نقش مهمی در تاریخ ایران در دهه ۲۰ را بازی می كند. جلال هم در این زمان با آنكه بیست سال بیشتر ندارد از التهابات و جریانات عصر خود دور نمی ماند و اتفاقاً وارد معركه ای می شود كه در سرنوشت آتی او نقش مهمی را ایفا می كند. وی می نویسد: «جنگ كه تمام شد دانشكده ادبیات (دانشسرای عالی)را تمام كرده بودم. ۱۳۲۵ و معلم شدم. ۱۳۲۶ . در حالی كه از خانواده بریده بودم و با یك كراوات و یكدست لباس نیمدار آمریكایی كه خدا عالم است از تن كدام سرباز به جبهه رونده ای كنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سالی بود كه عضو حزب توده بودم. سالهای آخر دبیرستان با حرف و سخنهای احمد كسروی آشنا شدم و مجله پیمان و بعد «مرد امروز» و تفریحات شب و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده.... من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و كلك چال مناظره و مجادله داشتیم... در حزب توده در عرض چهارسال از صورت یك عضو ساده به عضویت كمیته حزب تهران رسیدم و نمایندگی كنگره و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:0  توسط شايان  | 

زندگی نامه جلال آل احمد از زبان خودش




 در خانواده اي روحاني (مسلمان – شيعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و يکي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند. و حالا برادرزاده اي و يک شوهر خواهر ديگر روحاني اند. و اين تازه اول عشق است. که الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تک و توک استثنايي. برگردان اين محيط مذهبي را در«ديد و بازديد» مي شود ديد و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهاي ديگر.نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302 بي اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هيچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکي سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و يکي ديگر در سي و پنج سالگي به سرطان رفت. کودکيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي که وزارت عدليه ي «داور» دست گذشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اينکه فقط آقاي محل باشد. دبستان را که تمام کردم ديگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس هاي شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازي، بعد سيم کشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل و شب ها درس. و با درآمد يک سال کار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداري سيم کشي هاي متفرقه. بَـردست «جواد»؛ يکي ديگر از شوهر خواهرهايم که اينکاره بود. همين جوري ها دبيرستان تمام شد. و توشيح «ديپلمه» آمد زير برگه ي وجودم - در سال 1322 - يعني که زمان جنگ. به اين ترتيب است که جوانکي با انگشتري عقيق به دست و سر تراشيده و نزديک به يک متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل. که براي ما کشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ي قواي اشغال کننده را.جنگ که تمام شد دانشکده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالي که از خانواده بريده بودم و با يک کروات و يکدست لباس نيمدار آمريکايي که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده اي کنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد کسروي آشنا شدم و مجله «پيمان» و بعد «مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده... و با اين مايه دست فکري چيزي درست کرده بوديم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ي انتظام، اميريه. و شب ها در کلاس هايش مجاني فنارسه (فرانسه) درس مي داديم و عربي و آداب سخنراني و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي کار احزابي که همچو قارچ روييده، بودند هر کدام مأمور يکي شان بوديم و سرکشي مي کرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان (MEETING)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالاي پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتيم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه بايد کرد و از اين قبيل... تا عاقبت تصميم گرفتيم که دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يکي دو تا که نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «رضا زنجاني» و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يکي دو تاي ديگر که يادم نيست. پيش از پيوستن به حزب، جزوه اي ترجمه کرده بودم از عربي به اسم «عزاداري هاي نامشروع» که سال 22 چاپ شد و يکي دو قِران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم که انجمن يک کار انتفاعي هم کرده. نگو که بازاري هاي مذهبي همه اش را چکي خريده اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهاي ديگري نوشته بودم در حوزه ي تجديد نظرهاي مذهبي که چاپ نشده ماند و رها شد.در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يک عضو ساده به عضويت کميته ي حزبي تهران رسيدم و نمايندگي کنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:15  توسط شايان  | 

ما همه آفتابگردانيم

گاه آفتابگردان رو به نور مي چرخد
 و آدم رو به خدا.ما همه آفتابرگدانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و
به تيرگي،ديگر آفتابگردان نيست
آفتابگردان كاشف معدن صبح است.
و با سياهي نسبت ندارد.اين ها را گل
 آفتابگردان به من گفت و من تماشايش
مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در
زمين و هر گلبرگش شعله اي بود و
دايره اي داغ در دلش مي سوخت.
آفتابگردان به من گفت:وقتي دهقان
بذر آفتابگردان را مي كارد،مطمئن
است كه او خورشيد را پيدا خواهد
كرد.آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با
خورشيد اشتباه نمي گيرد؛اما انسان همه
چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و
كارش را مي داند.او جز دوست داشتن
آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد.
او همه زندگي اش را وقف نور مي كند،
در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد.
نور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است.
آفتابگردان با آفتاب آميخته است و
انسان با خدا.بدون آفتاب،آفتابگردان
مي ميرد؛بدون خدا انسان
آفتابگردان گفت: روزي كه
آفتابگردان به آفتاب بپيوندد،ديگر
آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو
به خدا برسي، ديگر«تويي» نمي ماند. و
گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم،
تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟
آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.
گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود
جاو رفتم بوييدمش،بوي خورشيد
مي داد.تب داشت وعاشق بود.خداحافظي
كردم،داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد
و گفت:نام آفتابگردان همه را به ياد
آفتاب مي اندازد،نام انسان آيا كسي را
به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به
آفتاب گريستم...


::منبع كتاب هر قاصدكي يك پيامبر است::
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط شايان  | 

عكس عاشقونه براي پس زمينه دسكتاپ+love wallpapers

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:41  توسط شايان  | 

زندگي‌نامه‌، سالشمار زندگي و آثار مهدي اخوان ثالث



زندگي‌نامه :

سال و محل تولد: 1307- مشهد
سال و محل وفات: 1369- تهران
«مهدی اخوان ثالث» متخلص به «م. امید» از مفاخر کم نظیر و پر آوازه‌ی خراسان و ایران است.
او فرزند «علی اخوان ثالث» از عطاران و طبیبان سنتی خراسان است که اصالتا اهل فهرج یزد بود، اما به خراسان کوچ کرد و با دختری به نام «مریم خراسانی» ازدواج کرد.
در سال 1307 شمسی «مهدی اخوان ثالث» دیده به جهان گشود. تحـصيلات ابـتدايی و متوسطه را در هـمين شهـر طی کرد و در سال 1326 دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـری) را به پايان برد، و هـمان جا، در هـمين رشته، آغاز به کار کرد.
سپس به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در اين شهـر و اطراف آن (کريم آباد ورامين) به تـدريس پـرداخت.
اخوان چـند بار به زندان افـتاد و يک بار نيز به حومه کاشان تـبعـيد شد.
در سال 1329 ازدواج کرد. در سال 1333 براي بار چـندم، به اتـهام سياسی، زندانی شد. پس از آزادی از زندان (سال 1336) به کار در راديو پـرداخت، و مدتی بعـد به تـلويزيون خوزستان مـنـتـقـل شد. در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و اين بار در راديو تـلويزيون به کار پـرداخت.
در سال 1356 در دانـشگـاه های تـهـران، ملی و تـربـيت معـلم به تـدريس شعـر دوره سامانی و معـاصر روی آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامی به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـروميت هـميشگـی از تمام مشاغل دولتی، بازنـشسته شد.
در سال 1369 به دعـوت "خانه فرهـنگ آلمان" براي برگـزاری شب شعـری از تاريخ 4 تا 7 آوريل (15 تا 18 فروردين) به خارج رفـت و ضـمن اين سفـر، از کـشورهای انگـليس، دانمارک، سوئد، نروژ و فـرانسه ديدن کرد.    

 
سرانجام، در اوايل شهـريورماه هـمين سال، چـند ماهی پس از بازگـشت به ميهـن، ديده از جـهان فروبـست.
وی بنا به وصيت خود در توس، کنار آرامگـاه فردوسی، به خاک سپـرده شد.
از اخـوان ثـالـث چـهار فرزند (يک دخـتر، و سه پـسر) به يادگـار مانده است.

اخوان‌ ثالث‌ جدای‌ از شعر و شاعری‌ در زمينه‌ تأليف، ترجمه‌ و نقادی‌ با نوعی‌ ديد اجتماعی و سياسی‌ تسلط داشت‌ و از نخستين‌ اديبان‌ دوره‌ معاصر بشمار می‌رود كه‌ به‌ تجزيه‌ و تحليل‌ شعر نو نيمايی‌ به‌ ويژه‌ از جهت‌ وزن‌ و قالب‌ پرداخت‌ و دو كتاب‌ بدعتها وبدايع‌ نيمايوشيج(‌1357) و نيمايوشيج‌ و عطا و لقاي‌ نيمايوشيج‌(انتشار در سال‌1371 دو سال‌ پس‌ از مرگ‌ شاعر) را منتشر ساخت‌ كه‌ با استقبال‌ محافل‌ علمی‌ و ادبی‌ روبرو شد.


كتب شعر اخوان ثالث:

ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330
زمستان - انتـشارات زمان 1335
آخر شاهـنامه - زمان 1338
از اين اوستا - انتـشارات مرواريد 1344
منظومه شکار - مرواريد 1345
پـائـيـز در زندان - مرواريد 1348
عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348
بـهـترين اميد، برگـزيده اشعـار و مقالات - روزن 1348
برگـزيده اشعـار - جـيـبی 1349
در حـياط کوچک پائـيـز در زندان - توس 1355
دوزخ، اما سرد - توکا 1357
زندگـی می گويد اما باز بايد زيست - توکا 1357
تـرا ای کـهـن بوم بر دوست دارم - مرواريد 1368
گـزينه اشعـار - مرواريد 1368

سالشمار زندگی :

1307 اسفند، تولد در مشهد.
1326 خردادماه، پایان تحصیل دوره‌ی هنرستان مشهد (رشته‌ی آهنگری).
1326 شروع به کار در تهران، معلمی، لویزان، سلطنت‌آباد.
1326 کار در پلشت ورامین، معلمی، سکونت در تهران.
1329 ازدواج با ایران اخوان ثالث(خدیجه) اخوان ثالث، دختر عمویش.
1330 چاپ اول ارغنون.
1331 شروع زندگانی مشترک با همسرش «ایران خانم».
1332 اواخر سال، شروع خدمت سربازی (بعد از 15 روز خدمت با پرداخت 500 تومان معاف شد).
1333 تولد «لاله»، دختر اولش.
1333 زندان سیاسی (لاله 11ماهه بود که از زندان آزاد شد).
1335 چاپ اول زمستان.
1336 تولد «لولی»، دختر دوم.
1336 شروع به کار در رادیو.
1338 تولد «توس»، پسر اول.
1338 چاپ اول آخر شاهنامه.
1342 تولد «تنسگل»، دختر سوم.
1344 چاپ اول از این اوستا.
1344 زندان به مدت شش ماه.
1344 تولد «زردشت»، پسر دوم.
1345 چاپ اول منظومه‌ی شکار (که نوشتن آن مدتی قبل از تاریخ چاپ و انتشار شروع شده بود).
1348 چاپ اول پائیز در زندان.
1348 عزیمت به خوزستان (آبادان) و شروع به کار در تلویزیون آن شهر.
1348 چاپ اول عاشقانه‌ها و کبود.
1348 چاپ اول بهترین امید (گزینه‌ی اشعار و مقالات).
1349 چاپ اول برگزیده‌ی اشعار، جیبی.
1350 تولد «مزدک‌علی» پسر سوم (علی، نام پدر اخوان بود که به مزدک ضمیمه شد.
1353 درگذشت «لاله»، دختر اول (روز 26شهریور، در اثر افتادن در رودخانه‌ی جلو سد کرج).
1353 بازگشت از آبادان به تهران.
1353 شروع به کار در تلویزیون ملی ایران.
1354 چاپ اول آورده‌اند که فردوسی... (کتاب کودکان).
1355 چاپ اول درخت پیر و جنگل.
1355 چاپ اول درحیاط کوچک پاییز در زندان.
1356 شروع به تدریس ادبیات دوره‌ی سامانی و ادبیات معاصر در دانشگاههای تهران، ملی و تربیت معلم.
1357 چاپ اول بدعت‌ها و بدایع نیمایوشیج.
1357 چاپ اول دوزخ اما سرد.
1357 چاپ اول زندگی می‌گوید اما باید زیست.
1358 شروع به کار در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق).
1360 آغاز دوره‌ی بازنشستگی (بازنشاندگی؟) بدون حقوق از کلیه‌ی مشاغل دولتی. این دوران تا آخر عمر اخوان ادامه یافت.
1361 چاپ اول عطا و لقای نیمایوشیج.
1368 چاپ اول ترا ای کهن بوم وبر دوست دارم.
1368 چاپ اول گزینه‌ی اشعار، انتشارات مروارید.
1369 سفر به خارج از کشور (اولین و آخرین سفر) به دعوت «خانه‌ی فرهنگ آلمان»، برگزاری شب شعر از تاریخ 4 تا 7 آوریل (16 تا 18 فروردین)، سفر به انگلیس، دانمارک، سوئد، نروژ، بازگشت به دانمارک، سفر به فرانسه به دعوت «انستیتوی ملی تمدنهای شرقی»، سفر مجدد از فرانسه به انگلیس و بازگشت به ایران.
1369 ورود به ایران در تاریخ 29 تیرماه 1369.
1369 ساعت 10/30 شب یکشنبه 4 شهریور ماه، فوت در «بیمارستان مهر» در تهران.
1369 روز سه شنبه 6 شهریور ماه، انتقال جنازه به «بهشت‌زهرا» برای شست و شو.
1369 دوازدهم شهریور، انتقال جنازه از سردخانه‌ی بهشت زهرا به مشهد (توس) و دفن آن در جوار آرامگاه نیای بزرگش حکیم ابوالقاسم فردوسی، در باغ شهر توس

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:39  توسط شايان  | 

مطالب قدیمی‌تر