سرعت

كلمه اي زيبا اما گاهي هولناك.آنگاه كه خيري در پيش است زيبا و خوشايند و وقتي غمي نزديك،زشت و پليد.آنگاه كه در انتظاري با وقتي كه در فراري،در تضاد بز سر سرعت دلخواه اين دل بي قرار.
و حال بگو كه دوستش داري يا نه؟زيادش را مي خواهي يا كم؟وتو اي عاشق،وقتي با معشوقت هستي ،چگونه دوست داري سرعت داشته باشد دنيا، زندگي و لحظاتت؟
آري. تو كمترين سرعت را مي خواهي اما زمان مثل هميشه با تو لجبازي مي كند، مي گذرد به سرعت برق و باد.دوست داري حتي سرعت خواندن پرندگان را كم كني تا صداي دلنشين معشوق با صداي دلنشين پرندگان گوشت را نوازش دهد.
ولي اين تمام زندگي نيست كه تو دوست داشته باشي هميشه اينگونه كُند بگذرد.
آيا وقتي در تاريكي غم فراق هستي هم همين طولاني بودن لحظات را مي خواهي؟زماني كه در غم از دست دادن گلي هستي ،كاهندگي سرعت را از دنيا مي خواهي؟
دوست داري آنچنان بگذرد كه انگار اتفاقي نيفتاده، انگار غم ، تنهايي و فراقي نبوده و نيست.
اي كاش اينچنين بود.هرچه مي خواستي از دنيا اتفاق مي افتاد و دنيا هم سعي مي كرد ما را ياري كند.
پس اي دنيا،اگر آنچنان نيستي كه دوست دارم.پس خوبيها را برايم تكرار كن و غمها را از من دور بگردان.
تا روزي من نيز مانند ديگران تو را به سوي آنكه ديدنش تمام شدني حتي با سرعت تو نيست ،ترك كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 17:39  توسط شايان
|

